من شاعر فیروزه های لاجوردم

سرشاری از احساس ای پاریسِ بارانی

وقتی که از آرامش و از عشق می خوانی

در روزهایت چکه چکه می چکد خورشید

شبهای تو چون تکّه های روز نورانی

با رقص نور و شورِ آدمها سرت گرم است

“ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی

در تو هزاران چون ونوس غرقِ تماشایند

سرشاری از استوره های نابِ یونانی

درپیش چشم عاشقان، جاری ست رودِ سِن

هر آدم عاشق می شود  اینجا  به آسانی!

**

.. امّا ازاین سیلابِ زیبایی زده بیرون

شورابه های چرکیِ یک زخم پنهانی

در ایستگاهِ آخرین متروی شب،خیس است

یک جُفت چشم ِبیقرارِ داغ و توفانی

از فقر می گرید کسی در پیشِ چشم تو

سرشاری از اندوه ای پاریسِ بارانی !

یدالله گودرزی

(پاریس/شهریور۹۷)

 
من یک غریب بی پناه و دوره گردم
بُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم

آن چشمها، عطّار نیشابوری ام کرد
من شاعر فیروزه های لاجوردم

آبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدم
من دل به دریا می زنم دریانوردم

آواره ام، چون کولیانِ بی سرانجام
دیوانه ام، با اندرونم در نبردم

می خواهمت ای سرنوشتِ ارغوانی
عمری اگرچه در پی ات تاخیر کردم

قطعی ترین بُرهانِ ایمانم تویی، تو!
باور مکن از انتخابم باز گردم

آخر به قلبِ سُرخِ خنجر می زنم من!
پایانِ خونینِ شهابِ سهروردم !

#یدالله_گودرزی

دیدگاهی بنویسید