“پرواز”

“شهاب گودرزی”

عمری در آرزوی پرواز بودم

عمری در جستجوی پرواز

امّا

در تنگنای پَستِ زمین

به آن نرسیدم

شاید مرگ

مَجالی برای پَروازم باشد

پس وقتی که مُردم

مرا با باران غُسل دهید!

در کَفنِ ابر بپیچانید

و در حوالیِ ماه

در دوردستِ آسمان

                  رها کنید…!

یدالله گودرزی (شهاب)

چشمان من شبیهِ تو هرگز ندیده است
قُربانِ آن کسی که تو را آفریده است !

تو مثلِ آن بلورِ روانی که آسمان
از شهد وشیرو شعر تورا پروریده است

یا آن که دستِ معجزه سازِ خدا تو را
از روی کاردستیِ ِ شیطان کشیده است!

گویی ازآب و آتش و باد و خیال و خاک
یک قطره روی بومِ حقیقت چکیده است

شاید خدا برای تمام فرشتگان
پیغمبری به نامِ شما برگزیده است

شیرین که ماهپاره ی زیبای قصه هاست
پیشِ طلوعِ روی تو حیرت دمیده است

یوسف که دست بسته ی تقواست، پیشِ تو
دستانِ بی اراده ی خود را بُریده است !

گیسوی چون کمندِ تو یلداتر از شب است
پیشانیِ بلندِ تو مثل سپیده است

تو آن پدیده ای که زبان از تو عاجزاست
هرکس بخواهد از تو بگوید پدیده است.. !

یدالله گودرزی (شهاب)

دیروز، بم، بروجرد، بویین زهرا
دیروزها، رودبار و طبس
امروز، کرمانشاه
و فردا…؟!
هیولای زلزله
زیرِ پوستِ این سرزمین جا خوش کرده است
هر از چند گاه بیدار می شود
فاجعه ای می آفریند
و دوباره به خواب می رود
و دوباره روز از نو
و فراموشی از نو
و خوابِ خرگوشی از نو !

شهاب گودرزی،آبان۹۶

دیدگاهی بنویسید