بایگانی برای ‘عمومی’ دسته

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

سه شنبه, ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

در این غروبِ سرد، تَشَر می زند سکوت

امشب دوباره سازِ دگر می زند سکوت

 

وقتی دهانِ پنجره ها بسته می شود

یعنی که بی ملاحظه پر می زند سکوت

 

خورشید مُرده است و در این زمهریرِ مرگ

در لا به لای آینه سر می زند سکوت!

 

وقتی زبانِ زنجره ها را بُریده اند

بر حنجرِ ترانه، تبر می زند سکوت

 

نقشی شبیه بُغضِ کبودِ کبوتران

در کوچه های سردِ سحر می زند سکوت

 

…من در اتاقِ کوچکِ خود فکر می کنم

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

 

یدالله گودرزی (شهاب)

✅ آنک غزل 🍎

چهارشنبه, ۱۵ فروردین ۱۳۹۷

🍎

بوی سیب از بُنِ گیسوی تو جاری شده است
از نسیمِ خوشِ آن، خانه بهاری شده است

هر نفس سوره ای از باغِ دلت می روید
بلبل از خواندنِ آیات تو قاری شده است

می زند نبض زمین، موقعِ خندیدنِ تو!
سنگ از دیدنِ روی تو قناری شده است!

طاقِ ابروی تو چتری ست به روی سرِ من
سقفِ بارانیِ آن، آینه کاری شده است!

در هوای تو پریشان به بیابان زده ام
دل بی طاقتِ من زائرِ زاری شده است

واژه از وصف دو چشمانِ تو عاجز مانده است
شعرِ من پیشِ نگاهِ تو شعاری شده است…!

یدالله گودرزی (شهاب)

“یاد “

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶

لحظه ها خاموشند

یادِ تو مثلِ نسیمی روشن

روی تاریکیِ یکدستِ سکوت

طرحی از نور و صدا می ریزد

ناگهان

خاطره های خاموش

بی هوا

         جان می گیرند…!

**

با تو این روزنه ی شب زده روشن می شُد

با تو خاکسترِ اندیشه ی ما

گُل می داد

تو نزول ِ گل و باران بودی

  حُرمتِ نان بودی

روبروی دلِ بی کینه ی تو

           دلِ آیینه ی تو

          کفر، ایمان می شُد

تو به ما جُرئتِ پرسش دادی

غنچه ها نام تو را می گفتند

با تو می شد گل بود

با تو می شد گل کرد

با تو تَن ، جان می شد

غول،

     انسان می شد!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

” حس آمیزی”

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶

 

تو را با دستهایم می بینم،

با لبانم می بویم

و با چشم هایم می چِشَم !

هر روز صبح

صدایت را می نوشم

و نگاهت را می شنوم !

تو رساترین

و زیباترین حسـآمیزیِ منی !

یدالله گودرزی (شهاب)

 

…و اما غزل
زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست*

این چشمه ی راز است که معناشدنی نیست

 

آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش

در معرض ِ چشمانِ تو پیداشدنی نیست

 

از چارطرف ظلمتِ موی تو وزیده است

این یک شبِ محض است که فرداشدنی نیست

 

پلکی بزن ای ماه که عُشّاق بریدند

این پنجره ی بسته چرا واشدنی نیست؟!

 

نیلوفرِ این حنجره در خویش تپیده است

این بُغضِ گلوگیر شکوفاشدنی نیست

 

ای کاش که آن وعده ی دیرینه بیاید

این آرزوی سوخته امّا شدنی نیست

 

« ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم»

این گمشده در گمشده پیداشدنی نیست…!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

*وقتی شب چشمان تو فردا شدنی نیست

بر حسرت من روزنه ای وا شدنی نیست(محمدرضاروزبه)

در بندر شانه هایت

یکشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶

شهاب گودرزی

مهم نیست دریا
سَرِ خورشید را زیرِ آب کند
مهم نیست آسمان
ماه را سر به نیست کند
و ستارگان را بتارانَد 
من به خدایی دل سپرده ام
که در پوستِ تو زندگی می کند !
 
شبها که بادها
در روح من تنوره می کشند
در بندرِ شانه هایت لنگر می اندازم
و سر بر سخت ترین صخره می گذارم
تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس
خاموش شود
و در سکوت، آغوش ِ تو
چون کِشتیِ سرنگونی
در مِه فرو رَوَد !
یدالله_گودرزی(شهاب)
” درد جاودانگی “

مردان برای جاودانگی می جنگند

ماه را فتح می کنند

می نویسند

کشور گُشایی می کنند

می کُشند و کُشته می شوند…

اما زنان برای جاودانگی کافی ست

معشوقِ شاعری شوند

تا نام و یادشان را در شعر

جاودانه کند !

یدالله گودرزی (شهاب)

ازاین سَمومِ نَفَس سوز

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶

دلم گرفته از این آسمانِ دودآلود

ازاین تراکمِ غُربت به زیرِ چرخِ کبود

ازاین سَمومِ نَفَس سوز و این تَراخُمِ اَخم

ازاین هوای پُر ازسُرب و نایِ دوداندود!

وفورِ این همه زردی میانِ دودِ سیاه

فضای عاطفه را باز می کند محدود

چه آسمانِ خسیسی! چه بادِ بی حالی!

کجاست بارشِ بارانِ ابرهای حَسود؟!

نشانِ شیطنتِ کودکانِ باغ کجاست؟

چه سینه های زُلالی دراین هوا فرسود

کجاست خنده ی باران؟کجاست رقصِ درخت

کجاست شُرشُرِ آوازِ شاعرانه ی رود؟!

ازاین نسیمِ سِتَروَن گلایه مندم من

به سویِ آبیِ دریا دریچه ای نگشود..!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

🍁 «پاییزِ برگْریز » 🍁

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶

پاییزِ برگریز

مانند یک مسافر ِغمگین

از کوچه های ابریِ آذر

عبور کرد

و کوله بار ِ رنگیِ خود را

بر دوشِ خُشکِ درختان نهاد

 

پاییز برگریز

با گامهای ریز

از روی سنگفرشِ زردِ خیابان گذشت

با مهرِ مهربان وداع کرد

و دستِ آبیِ آبان را

با خود گرفت و بُرد

 

پاییز برگریز گذر کرد و بعد از آن

باران

در بُهت ِسردِ پنجره ها یخ زد

صحرا

در چشمِ سبزِ درختان

سپید شد !

پاییز رفته بود

وَ یلدا

با چشم هایی از بلور و بنفشه

                    می گریست !

#یدالله_گودرزی(شهاب)

از قابِ خود بیرون بزن

یکشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۶

 

از قابِ خود بیرون بزن ای مردِ تکراری !

تا مثلِ چشمه بارها از خود شوی جاری

پرواز کن، پرواز کن، از آسمان بگذر

تا دست در دستِ خدای ِ خویش بُگذاری

از هفت وادی، هفت منزل، هفت شب رد شو !

تا مست گردی زالتذاذِ کشفِ بیداری..

در غارهای روح ِ خود چلّه نشینی کن

تا صاف گردی چون شرابِ نابِ درباری

آنگاه تا با جوششِ دریای پنهانت

از ژرفنای اندرونت  پرده بَرداری

تو کهکشانی دیگری، نو باش، نوتَر باش !

در تو جهانی دیگر است از عشق، پنداری

***

دنیا سَرِ تازه شُدن دارد، تجلّی کن !

از قابِ خود بیرون بزن ای مردِ تکراری..

یدالله گودرزی (شهاب)

“پرواز”

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶

“شهاب گودرزی”

عمری در آرزوی پرواز بودم

عمری در جستجوی پرواز

امّا

در تنگنای پَستِ زمین

به آن نرسیدم

شاید مرگ

مَجالی برای پَروازم باشد

پس وقتی که مُردم

مرا با باران غُسل دهید!

در کَفنِ ابر بپیچانید

و در حوالیِ ماه

در دوردستِ آسمان

                  رها کنید…!

یدالله گودرزی (شهاب)

چشمان من شبیهِ تو هرگز ندیده است
قُربانِ آن کسی که تو را آفریده است !

تو مثلِ آن بلورِ روانی که آسمان
از شهد وشیرو شعر تورا پروریده است

یا آن که دستِ معجزه سازِ خدا تو را
از روی کاردستیِ ِ شیطان کشیده است!

گویی ازآب و آتش و باد و خیال و خاک
یک قطره روی بومِ حقیقت چکیده است

شاید خدا برای تمام فرشتگان
پیغمبری به نامِ شما برگزیده است

شیرین که ماهپاره ی زیبای قصه هاست
پیشِ طلوعِ روی تو حیرت دمیده است

یوسف که دست بسته ی تقواست، پیشِ تو
دستانِ بی اراده ی خود را بُریده است !

گیسوی چون کمندِ تو یلداتر از شب است
پیشانیِ بلندِ تو مثل سپیده است

تو آن پدیده ای که زبان از تو عاجزاست
هرکس بخواهد از تو بگوید پدیده است.. !

یدالله گودرزی (شهاب)

دیروز، بم، بروجرد، بویین زهرا
دیروزها، رودبار و طبس
امروز، کرمانشاه
و فردا…؟!
هیولای زلزله
زیرِ پوستِ این سرزمین جا خوش کرده است
هر از چند گاه بیدار می شود
فاجعه ای می آفریند
و دوباره به خواب می رود
و دوباره روز از نو
و فراموشی از نو
و خوابِ خرگوشی از نو !

شهاب گودرزی،آبان۹۶

رودِ تنهاییِ من !

یکشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶

رودِ تنهاییِ من  تا ابدیت  جاری است

رودِ تنهاییِ من ماضیِ استمراری است

 

زندگی مثل همین قصّه ی تنهایی من

اختیاری است که در ذاتِ خودش اِجباری است

 

دل که دل نیست، بلوری ست که از فرطِ غبار

مثل یک ظرفِ عتیقه تَهِ یک انباری است!

 

موشها ذهنِ مرا، روحِ مرا می کاوند!

چند وقتی ست میانِ تنِ من حفّاری است

 

درّه ها حاصلِ زخمی ست که از تنهایی

بر تنِ کوه فرود آمده، زخمش کاری است

 

گاه گِردِ سرِمن کُلّ ِ جهان می گردد

قصّه ی مبهمِ دیوانگی ام اَدواری است

 

غیر تنهایی بی واژه و گسترده ی من

هر چه در چشمِ جهان هست همه تکراری است…

****

گاه گاهی دلِ خود را به دلِ من بِسپار!

رودِ تنهاییِ من  تا ابدیت  جاری است…..

یدالله گودرزی (شهاب)