“امشب،شبی به وُسعتِ یلداست”

۲۵ آذر ۱۳۹۷


ای مهربان! که جاذبه دارد صدای تو
امشب پرنده می وزد از چشمهای تو !

امشب حوالیِ تو مه آلود و مبهم است
امشب شکفته در دلِ باران، هوای تو

چون ذرّه در هوای نگاهت معلّقند
گنجشک های گمشده از کهربای تو !

گفتم که روبروی تو آهندلی کنم
امّا نمی گُذارد این دلِ آهنرُبای تو

گرچه تمامِ آینه ها صاف و صادقند
چیزی برای عرضه ندارند جای تو

شبنم به روی تک تکِ گلها نشسته است
پیداست در حوالیِ من ردِّ پای تو

امشب،شبی به وُسعتِ یلداست، خوبِ من
مانندِ قصه هاست شبِ باصفای تو !

#یدالله_گودرزی (شهاب)

“شبی با نامه هایت “

۱۹ آبان ۱۳۹۷

امشب به ذهنم رسید نامه های قدیمی را بازکنم و بخوانم ،نمی دانستم دارم با آتش بازی می کنم و با دست خودم گورم را می کَنم!

 بعد از یک دقیقه انگشتانم آتش گرفت،

 بعد از دو دقیقه چراغ مطالعه ام شعله ور شد،

 بعد از سه دقیقه روتختی ام آتش گرفت

 بعد از پنج دقیقه لباس خوابم سوخت و تنها تلّی از خاکستر از من بر جای ماند.

 نمی دانستم نامه های عاشقانه ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند که با دست زدن منفجر می شوند.

نمی دانستم جملات عاشقانه ممکن است شبیه  چوبه ی دار شوند،  نمی دانستم ممکن است آدم با خواندن نامه های عاشقانه اش زندگی کند و با بازخوانی اشان بمیرد…!

    چه حماقتی کردم؟! درِ آتشفشان را پس از سالها گشودم و وارد ماجراجوییِ عجیبی شدم، غول جادو را  از چراغش آزاد کردم تا همه چیزم را نابود کند، النگوها و کتابها و وسائلم را 

و مرا چون سیبی گاز بزند!

آیا ممکن است زنی با نامه های عاشقانه اش خودکشی کند یا خودش را زیرِ چرخهای ماشین بیندازد؟!

حروف جادوگر، واژه های دیوانه !

آیا ممکن است کسی با خونسردی تمام خود را در دریایی از خطوط آبی غرق کند؟؟!

این همان کاری است که من کردم، وقت باز کردن کشوها

و حافظه ام را آتش زدم و شیطان را بیدار کردم!

ای سفر کرده، که در همه جا حاضری

خواندنِ نامه هایت، قتلگاهی واقعی است

و اکنون این منم که از این قتلگاه بیرون می زنم

چون مُرغی سرکنده !

#سعاد_الصباح

ترجمه #شهاب_گودرزی

” جعبه یاقوت “

۲۵ مهر ۱۳۹۷

شبِ من شب تر از شبهای تار است

که غمهای دلِ من بی شمار است

به دستت می دهد یک جعبه یاقوت

دل عاشق همیشه چون انار است!

شکارم کردی امّا نامسلمان!

دلم از دست رفتارت شکار است!

رفیقان، حرفشان و قولشان است

چرا پس قول تو بی اعتبار است؟!

قرارِ تازه ای می خواهد و بس

دلی که در هوایت بی قرار است

گواهی می دهد گرچه دل من

تمام حرفهای تو شعار است!

چه با سرعت به پاییزم رساندی

اگر چه اوّل فصل بهار است

به تنهایی خودم را می سپارم

که تنهایی همیشه ماندگار است…!

# یدالله_گودرزی

http://sh-goodarzi.blogsky.com/

” آخرین عُقاب “

۲۵ مهر ۱۳۹۷

 

گرداگردت را رویا فراگرفته است

از موهایت

ابرها عبور می کنند

و بارانها می بارند !

شانه های برفی ات

در مِه فرو رفته است

و سکوتی وهم انگیز

          سرتاسرِ این حوالی را

                در بر گرفته است

دیگر پرنده ای نمانده است

تا دراین کرانه بمانَد

و بر لبه ی سکوت بخوانَد

و من 

آخرین عُقابی هستم

که لانه ام را

در این دامنه ی مِه آلود

                گم کرده ام !

#یدالله_گودرزی(شهاب)

http://sh-goodarzi.blogsky.com/

اگر تو نباشی

۱۱ مهر ۱۳۹۷

سرگشتگیِ مرا پایانی نیست

اگر تو نباشی،

از کوچه پسکوچه های کولابای

تا پلّه های سنگی کولوسئوم

از رازهای رازان

تا حیرتِ سبزِ رود سِن

از هزارتوی متروی پاریس

تا خیابانهای مشّجر رُم !

رودی هستم

   سرگشته، خسته، نا آرام

که در مردابهای زمان می ریزد

و باز جاری می شود

            و جاری می شود

از راه و بیراه می گذرد

و هر بار به هیاتی تازه در می آید

به شکل نغمه ای سیّال

یا گلادیاتوری دلزده و بی حال

در آخرین ایستگاه!

سرگشتگیِ مرا پایانی نیست

اگر تو نباشی،

در فراخنای جهان

همه ی راهها به رُم ختم می شوند

امّا در رُم

       همه ی راهها به تو !

 

یدالله گودرزی/ رُم، مرداد ۹۷

من شاعر فیروزه های لاجوردم

۲۵ شهریور ۱۳۹۷

سرشاری از احساس ای پاریسِ بارانی

وقتی که از آرامش و از عشق می خوانی

در روزهایت چکه چکه می چکد خورشید

شبهای تو چون تکّه های روز نورانی

با رقص نور و شورِ آدمها سرت گرم است

“ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی

در تو هزاران چون ونوس غرقِ تماشایند

سرشاری از استوره های نابِ یونانی

درپیش چشم عاشقان، جاری ست رودِ سِن

هر آدم عاشق می شود  اینجا  به آسانی!

**

.. امّا ازاین سیلابِ زیبایی زده بیرون

شورابه های چرکیِ یک زخم پنهانی

در ایستگاهِ آخرین متروی شب،خیس است

یک جُفت چشم ِبیقرارِ داغ و توفانی

از فقر می گرید کسی در پیشِ چشم تو

سرشاری از اندوه ای پاریسِ بارانی !

یدالله گودرزی

(پاریس/شهریور۹۷)

 
من یک غریب بی پناه و دوره گردم
بُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم

آن چشمها، عطّار نیشابوری ام کرد
من شاعر فیروزه های لاجوردم

آبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدم
من دل به دریا می زنم دریانوردم

آواره ام، چون کولیانِ بی سرانجام
دیوانه ام، با اندرونم در نبردم

می خواهمت ای سرنوشتِ ارغوانی
عمری اگرچه در پی ات تاخیر کردم

قطعی ترین بُرهانِ ایمانم تویی، تو!
باور مکن از انتخابم باز گردم

آخر به قلبِ سُرخِ خنجر می زنم من!
پایانِ خونینِ شهابِ سهروردم !

#یدالله_گودرزی

تیتراژ قرار آسمانی

۹ خرداد ۱۳۹۷

ترانه قرار آسمانی

شعر: یدالله گودرزی(شهاب)

آهنگ: مهرزاد و میلاد عسکری – تنظیم: شعیب عرب (گروه آوان ).بشنوید:


یدالله گودرزی

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

۲۸ فروردین ۱۳۹۷

در این غروبِ سرد، تَشَر می زند سکوت

امشب دوباره سازِ دگر می زند سکوت

 

وقتی دهانِ پنجره ها بسته می شود

یعنی که بی ملاحظه پر می زند سکوت

 

خورشید مُرده است و در این زمهریرِ مرگ

در لا به لای آینه سر می زند سکوت!

 

وقتی زبانِ زنجره ها را بُریده اند

بر حنجرِ ترانه، تبر می زند سکوت

 

نقشی شبیه بُغضِ کبودِ کبوتران

در کوچه های سردِ سحر می زند سکوت

 

…من در اتاقِ کوچکِ خود فکر می کنم

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

 

یدالله گودرزی (شهاب)

✅ آنک غزل 🍎

۱۵ فروردین ۱۳۹۷

🍎

بوی سیب از بُنِ گیسوی تو جاری شده است
از نسیمِ خوشِ آن، خانه بهاری شده است

هر نفس سوره ای از باغِ دلت می روید
بلبل از خواندنِ آیات تو قاری شده است

می زند نبض زمین، موقعِ خندیدنِ تو!
سنگ از دیدنِ روی تو قناری شده است!

طاقِ ابروی تو چتری ست به روی سرِ من
سقفِ بارانیِ آن، آینه کاری شده است!

در هوای تو پریشان به بیابان زده ام
دل بی طاقتِ من زائرِ زاری شده است

واژه از وصف دو چشمانِ تو عاجز مانده است
شعرِ من پیشِ نگاهِ تو شعاری شده است…!

یدالله گودرزی (شهاب)

“یاد “

۲۶ اسفند ۱۳۹۶

لحظه ها خاموشند

یادِ تو مثلِ نسیمی روشن

روی تاریکیِ یکدستِ سکوت

طرحی از نور و صدا می ریزد

ناگهان

خاطره های خاموش

بی هوا

         جان می گیرند…!

**

با تو این روزنه ی شب زده روشن می شُد

با تو خاکسترِ اندیشه ی ما

گُل می داد

تو نزول ِ گل و باران بودی

  حُرمتِ نان بودی

روبروی دلِ بی کینه ی تو

           دلِ آیینه ی تو

          کفر، ایمان می شُد

تو به ما جُرئتِ پرسش دادی

غنچه ها نام تو را می گفتند

با تو می شد گل بود

با تو می شد گل کرد

با تو تَن ، جان می شد

غول،

     انسان می شد!

 

یدالله گودرزی (شهاب)