اگر تو نباشی

۱۱ مهر ۱۳۹۷

سرگشتگیِ مرا پایانی نیست

اگر تو نباشی،

از کوچه پسکوچه های کولابای

تا پلّه های سنگی کولوسئوم

از رازهای رازان

تا حیرتِ سبزِ رود سِن

از هزارتوی متروی پاریس

تا خیابانهای مشّجر رُم !

رودی هستم

   سرگشته، خسته، نا آرام

که در مردابهای زمان می ریزد

و باز جاری می شود

            و جاری می شود

از راه و بیراه می گذرد

و هر بار به هیاتی تازه در می آید

به شکل نغمه ای سیّال

یا گلادیاتوری دلزده و بی حال

در آخرین ایستگاه!

سرگشتگیِ مرا پایانی نیست

اگر تو نباشی،

در فراخنای جهان

همه ی راهها به رُم ختم می شوند

امّا در رُم

       همه ی راهها به تو !

 

یدالله گودرزی/ رُم، مرداد ۹۷

من شاعر فیروزه های لاجوردم

۲۵ شهریور ۱۳۹۷

سرشاری از احساس ای پاریسِ بارانی

وقتی که از آرامش و از عشق می خوانی

در روزهایت چکه چکه می چکد خورشید

شبهای تو چون تکّه های روز نورانی

با رقص نور و شورِ آدمها سرت گرم است

“ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی

در تو هزاران چون ونوس غرقِ تماشایند

سرشاری از استوره های نابِ یونانی

درپیش چشم عاشقان، جاری ست رودِ سِن

هر آدم عاشق می شود  اینجا  به آسانی!

**

.. امّا ازاین سیلابِ زیبایی زده بیرون

شورابه های چرکیِ یک زخم پنهانی

در ایستگاهِ آخرین متروی شب،خیس است

یک جُفت چشم ِبیقرارِ داغ و توفانی

از فقر می گرید کسی در پیشِ چشم تو

سرشاری از اندوه ای پاریسِ بارانی !

یدالله گودرزی

(پاریس/شهریور۹۷)

 
من یک غریب بی پناه و دوره گردم
بُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم

آن چشمها، عطّار نیشابوری ام کرد
من شاعر فیروزه های لاجوردم

آبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدم
من دل به دریا می زنم دریانوردم

آواره ام، چون کولیانِ بی سرانجام
دیوانه ام، با اندرونم در نبردم

می خواهمت ای سرنوشتِ ارغوانی
عمری اگرچه در پی ات تاخیر کردم

قطعی ترین بُرهانِ ایمانم تویی، تو!
باور مکن از انتخابم باز گردم

آخر به قلبِ سُرخِ خنجر می زنم من!
پایانِ خونینِ شهابِ سهروردم !

#یدالله_گودرزی

تیتراژ قرار آسمانی

۹ خرداد ۱۳۹۷

ترانه قرار آسمانی

شعر: یدالله گودرزی(شهاب)

آهنگ: مهرزاد و میلاد عسکری – تنظیم: شعیب عرب (گروه آوان ).بشنوید:


یدالله گودرزی

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

۲۸ فروردین ۱۳۹۷

در این غروبِ سرد، تَشَر می زند سکوت

امشب دوباره سازِ دگر می زند سکوت

 

وقتی دهانِ پنجره ها بسته می شود

یعنی که بی ملاحظه پر می زند سکوت

 

خورشید مُرده است و در این زمهریرِ مرگ

در لا به لای آینه سر می زند سکوت!

 

وقتی زبانِ زنجره ها را بُریده اند

بر حنجرِ ترانه، تبر می زند سکوت

 

نقشی شبیه بُغضِ کبودِ کبوتران

در کوچه های سردِ سحر می زند سکوت

 

…من در اتاقِ کوچکِ خود فکر می کنم

روزی هزاربار به در می زند سکوت !

 

یدالله گودرزی (شهاب)

✅ آنک غزل 🍎

۱۵ فروردین ۱۳۹۷

🍎

بوی سیب از بُنِ گیسوی تو جاری شده است
از نسیمِ خوشِ آن، خانه بهاری شده است

هر نفس سوره ای از باغِ دلت می روید
بلبل از خواندنِ آیات تو قاری شده است

می زند نبض زمین، موقعِ خندیدنِ تو!
سنگ از دیدنِ روی تو قناری شده است!

طاقِ ابروی تو چتری ست به روی سرِ من
سقفِ بارانیِ آن، آینه کاری شده است!

در هوای تو پریشان به بیابان زده ام
دل بی طاقتِ من زائرِ زاری شده است

واژه از وصف دو چشمانِ تو عاجز مانده است
شعرِ من پیشِ نگاهِ تو شعاری شده است…!

یدالله گودرزی (شهاب)

“یاد “

۲۶ اسفند ۱۳۹۶

لحظه ها خاموشند

یادِ تو مثلِ نسیمی روشن

روی تاریکیِ یکدستِ سکوت

طرحی از نور و صدا می ریزد

ناگهان

خاطره های خاموش

بی هوا

         جان می گیرند…!

**

با تو این روزنه ی شب زده روشن می شُد

با تو خاکسترِ اندیشه ی ما

گُل می داد

تو نزول ِ گل و باران بودی

  حُرمتِ نان بودی

روبروی دلِ بی کینه ی تو

           دلِ آیینه ی تو

          کفر، ایمان می شُد

تو به ما جُرئتِ پرسش دادی

غنچه ها نام تو را می گفتند

با تو می شد گل بود

با تو می شد گل کرد

با تو تَن ، جان می شد

غول،

     انسان می شد!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

” حس آمیزی”

۱۲ اسفند ۱۳۹۶

 

تو را با دستهایم می بینم،

با لبانم می بویم

و با چشم هایم می چِشَم !

هر روز صبح

صدایت را می نوشم

و نگاهت را می شنوم !

تو رساترین

و زیباترین حسـآمیزیِ منی !

یدالله گودرزی (شهاب)

 

…و اما غزل
زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست*

این چشمه ی راز است که معناشدنی نیست

 

آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش

در معرض ِ چشمانِ تو پیداشدنی نیست

 

از چارطرف ظلمتِ موی تو وزیده است

این یک شبِ محض است که فرداشدنی نیست

 

پلکی بزن ای ماه که عُشّاق بریدند

این پنجره ی بسته چرا واشدنی نیست؟!

 

نیلوفرِ این حنجره در خویش تپیده است

این بُغضِ گلوگیر شکوفاشدنی نیست

 

ای کاش که آن وعده ی دیرینه بیاید

این آرزوی سوخته امّا شدنی نیست

 

« ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم»

این گمشده در گمشده پیداشدنی نیست…!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

*وقتی شب چشمان تو فردا شدنی نیست

بر حسرت من روزنه ای وا شدنی نیست(محمدرضاروزبه)

در بندر شانه هایت

۲۴ دی ۱۳۹۶

شهاب گودرزی

مهم نیست دریا
سَرِ خورشید را زیرِ آب کند
مهم نیست آسمان
ماه را سر به نیست کند
و ستارگان را بتارانَد 
من به خدایی دل سپرده ام
که در پوستِ تو زندگی می کند !
 
شبها که بادها
در روح من تنوره می کشند
در بندرِ شانه هایت لنگر می اندازم
و سر بر سخت ترین صخره می گذارم
تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس
خاموش شود
و در سکوت، آغوش ِ تو
چون کِشتیِ سرنگونی
در مِه فرو رَوَد !
یدالله_گودرزی(شهاب)
” درد جاودانگی “

مردان برای جاودانگی می جنگند

ماه را فتح می کنند

می نویسند

کشور گُشایی می کنند

می کُشند و کُشته می شوند…

اما زنان برای جاودانگی کافی ست

معشوقِ شاعری شوند

تا نام و یادشان را در شعر

جاودانه کند !

یدالله گودرزی (شهاب)

ازاین سَمومِ نَفَس سوز

۱۳ دی ۱۳۹۶

دلم گرفته از این آسمانِ دودآلود

ازاین تراکمِ غُربت به زیرِ چرخِ کبود

ازاین سَمومِ نَفَس سوز و این تَراخُمِ اَخم

ازاین هوای پُر ازسُرب و نایِ دوداندود!

وفورِ این همه زردی میانِ دودِ سیاه

فضای عاطفه را باز می کند محدود

چه آسمانِ خسیسی! چه بادِ بی حالی!

کجاست بارشِ بارانِ ابرهای حَسود؟!

نشانِ شیطنتِ کودکانِ باغ کجاست؟

چه سینه های زُلالی دراین هوا فرسود

کجاست خنده ی باران؟کجاست رقصِ درخت

کجاست شُرشُرِ آوازِ شاعرانه ی رود؟!

ازاین نسیمِ سِتَروَن گلایه مندم من

به سویِ آبیِ دریا دریچه ای نگشود..!

 

یدالله گودرزی (شهاب)

🍁 «پاییزِ برگْریز » 🍁

۲۸ آذر ۱۳۹۶

پاییزِ برگریز

مانند یک مسافر ِغمگین

از کوچه های ابریِ آذر

عبور کرد

و کوله بار ِ رنگیِ خود را

بر دوشِ خُشکِ درختان نهاد

 

پاییز برگریز

با گامهای ریز

از روی سنگفرشِ زردِ خیابان گذشت

با مهرِ مهربان وداع کرد

و دستِ آبیِ آبان را

با خود گرفت و بُرد

 

پاییز برگریز گذر کرد و بعد از آن

باران

در بُهت ِسردِ پنجره ها یخ زد

صحرا

در چشمِ سبزِ درختان

سپید شد !

پاییز رفته بود

وَ یلدا

با چشم هایی از بلور و بنفشه

                    می گریست !

#یدالله_گودرزی(شهاب)