” سعادت آباد “

۱ اسفند ۱۳۹۵

از میدان کاج
تا چهارراه سرو را پوشانده است
برف بر چشم انداز نگاه من می بارد
تا برج میلاد
که از همه ی سروها و کاجها قدبلندتر است
و مثل یک آدم بلاتکلیف
در سرمای این همه برف
یخ زده است!
دربند، شانه هایش را می تکاند
و برف قل می خورد
و از میدان بهمن می گذرد
تا بهشت زهرا
که به سپیدی می زند….

پارویت را بردار
که زیر این همه برف
رویاهای بسیاری مدفون شده است

#شهاب_گودرزی

خبر ، تلاقی ِ سنگینِ پُتک و آینه بود

۱۸ بهمن ۱۳۹۵

برای دوستِ دیرین ، جاودانیاد حسن جوهرچی که ساده تراز رویا پرکشید ،به پاس سالهای همکاری وهمراهی…

شبیهِ نرمیِ یک ابر، مهربان بودی

همیشه خنده به لب بودی و جوان بودی

صداقتِ هنر از جوهرِ تو پیدا بود

و عشق کارِ تو بود و تو کاردان بودی

میانِ چشمه ی مهتاب می درخشیدی

شبیهِ آینه بینِ ستارگان بودی

حریمِ امنیت و عشق ،” در پناهِ تو ” بود

میانِ زندگی خویش ، قهرمان بودی

اگر چه قصه ی تو عاشقانه شد آغاز

تو انتهای غم انگیزِ داستان بودی

خبر ، تلاقی ِ سنگینِ پُتک و آینه بود

تو چون شکفتنِ یک بُغضِ ناگهان بودی

حدیثِ رفتنِ تو ساده تر ز رویا بود

به روی ِ هودَجِ بالِ پرندگان بودی…..>

یدالله گودرزی (شهاب)

مثل پلاسکو!

۳۰ دی ۱۳۹۵

شهاب گودرزی

 

به روی شانه ی غربت فرو ریخت

شبیه برجی از وحشت ، فرو ریخت

دلم مثل « پلاسکو» شعله ور شد

میان بهت یک ملت فرو ریخت !!

#شهاب_گودرزی/۳۰دی۹۵

زمانه شعله ور می شـد،زمیـن و آسمان می سوخت
شب از تنهایی خود ،کهکشان در کهکشان می سوخت

چنان در معـرض دریای آتش ، عاشـقان بودنند
که از هُرم نگاه عشق، مغز استخوان می سوخت

چنان می سـوختم در خـود که در آن بـرزخ وحشی
عرق می ریخت روح من ، زبانم در دهان می سوخت

در آن شب، گیسوان آتش از عمق سیاهی ها
رها می گشت در باد و تمام گیسوان می سوخت

چه شب ها شانه هایـت، تکیه گاه غـربت مـن بود
میان شعله ها،آن شانه های مهربان می سوخت

عطـش بود و غریبـی بود و آتش در میان می ریخت
تمام من، تمام من در آن شب بی امان می سوخت

#شهاب_گودرزی

از شعر بلند : “عشقی بی نظیر برای زنی استثنایی”

۲۵ دی ۱۳۹۵

بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد
این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم
وبیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهد
این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟!
زنی بی نظیر چون تو
به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد
به عشق های استثنائی
و اشکهای استثنایی…

بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم می دهد
این است که برای گفتن از تو، ناقص است
و «نویسندگی »هم نمی تواند تورا بنویسد!
تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستی
و واژه های من چون اسبهای خسته
له له می زنند
و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست

مشکل از تو نیست!
مشکل از حروف الفباست
که تنها بیست و هشت حرف دارد
و ازاین رو برای بیان گستره ی زنانگی تو
ناتوان است!

بیشترین چیزی که درباره گذشته ام باتو آزارم می دهد
این است که باتوبه روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم
نه به شیوه ی رامبو، زوربا، ون گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان
با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم
که می ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد
مبادا جایگاهش مخدوش شود!
برای همین عذرخواهی می کنم از تو
برای همه ی شعرهای صوفیانه ای که به گوشت خواندم
روزهایی که تر وتازه پیشم می آمدی
و مثل جوانه گندم و ماهی بودی
از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی و ابن عربی پوزش می خواهم…

اعتراف می کنم تو زنی استثنایی بودی
و نادانی من نیز
استثنایی بود!!

*نزار قبانی
*ترجمه : یدالله گودرزی (شهاب)

ترانه “راهِ شب”

۱۵ شهریور ۱۳۹۵


لحظه ها پُر از سکوتن
لحظه ها پُر از سپیده
یه قطار از توو سیاهی
راهشو ادامه می ده

یه قطار ِ بی توقف
با مسافرای خوشبخت
توی رویای شبونه
همگی خیالشون تخت

راه شب مثل قطاره
مقصدش سپیده ی صبح
روی موج شب سواره
هاله ی دمیده ی صبح

راه شب مثل یه راهه
راهی از صدا لبالب
آخرش طلا می باره
جاده ی نقره ای ِ شب

لحظه ها پر از ترانه
لحظه ها پر از سپیده
یه قطار از توو سیاهی
راهشو ادامه می ده…

ترانه: یدالله گودرزی(شهاب)
تیتراژ پایانی برنامه «راه شب»رابا
صدای محسن فرخی بشنوید:
آهنگسازوتنظیم: مجتبی مصری
مدیر تولید وپخش: امید رمضانی



چند شعر از نزار قبانی

۳ شهریور ۱۳۹۵


“سناریو”

از عشق ورزی در پرده
وبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک
خسته شده ام
می خواهم پرده را بالا بزنم
سناریو را پاره کنم
و مقابل همه داد بزنم
من عاشقی معاصرم
و به کوری چشم روزگار
معشوق من تویی!

*نزارقبانی
*ترجمه: یداله گودرزی(شهاب)

“شاهکار”

هنگامی که از برجسته ترین شعرم
که زندگی
و آرزوهایم را
به پایش ریخته ام،بپرسند
با خط طلاکوب فارسی
روی هر ستاره می نویسم:
سروده ی شاهکار من تویی…!

*نزارقبانی
*ترجمه: یداله گودرزی(شهاب)

تا وقتی در شعرها و واژه هایم هستی
ترشرو نباش ، شیرین من !
زیرا
گرچه در گذر زمان پیر می شوی
اما در نوشته های من
هرگز پیر نمی شوی !

*نزارقبانی
*ترجمه: یداله گودرزی(شهاب)


براستی دوستت دارم
و از ابتدا می دانم،
این بازی را خواهم باخت!

*نزارقبانی
*ترجمه: یداله گودرزی(شهاب)

آنک غزالِ غزل !

۲۸ تیر ۱۳۹۵

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟!

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!

چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی

رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی

می روید ازکویرِگلویم، گُلی کبود
وقتی شبیهِ بُغض، گلوگیر می شوی !

دست ازفریب وفاصله بردار، خوبِ من !
داری برای خوب شُدن دیر می شوی..!

یدالله گودرزی(شهاب)
*نشانی تلگرام: Aanak_poem@

غزل کرگدن

۱۴ تیر ۱۳۹۵

کرگدن پوستی از وحشتِ سرما دارد
کرگدن چشم به سرسختیِ فردا دارد!

می کشد طالعِ تنهاییِ خود را بر دوش
گرچه انگار تنی سخت شکیبا دارد

کرگدن بُهتِ زمان است که با اندوهش
روی پیشانیِ تبدارِ زمین جا دارد

توی یک دشت که از هر هَیَجانی خالی است
کرگدن، کوهتر از کوه، تماشا دارد!

کرگدن این مَنِ تنهاست که در چشمانش
بُغضِ یک نسل فروریخته را می بارد…!

یدالله گودرزی(شهاب)
*نشانی تلگرام: Aanak_poem@

ای تمام رودهای جاری از دستانِ تو

۶ تیر ۱۳۹۵

ای تمام رودهای جاری از دستانِ تو
زردیِ رویِ جهان و زعفرانستانِ تو

آتش تو در جمودِ ذات اشیا شعله زد
زندگی بخشید برباغ جهان، باران تو

در حریق سبز جنگل رفت ابراهیمِ گل
شد گلستان در گلستان جنگل از فرمان تو!

ازسماع ناتمامش نور می بارد هنوز
هست خورشیدِ سخاوتمند دست افشانِ تو

آسمانها و زمین آیینه زارِ حیرت است
برگ سبز کوچکی کافی ست بر برهان تو

آفرینش با تمام وسعت افلاکی اش
هست یک دامن نیاز و دست بر دامان تو

یدالله گودرزی(شهاب)


یک کوفه غربت
این کیست این بیکرانه؟ این مرد تنهای تنها
می آید از سمت ابهام، می آید از سمت رؤیا

یک کوفه غربت به دوشش، یک بافه محنت به دستش
بر شانه های ستبرش، زخم خیانت شکوفا

در لحظه های عبادت، پروانه های قنوتش
پر می گرفتند آرام، تا آن سوی آسمانها

می رفت سوی یتیمان، با دستهای پر از نان
در چشمهای زلالش، بی تابی شرم پیدا

آیینه آسمان بود، تصویری از کهکشان بود
آن بی نشان مثل صحرا، آن بیکران مثل دریا

عقل از تحیر زمین خورد، منطق به بن بست برخورد
شب پیش چشمانش افسرد، او کیست آیا؟ خدایا

هرگز کسی در دو عالم، در این جهان پر از غم
این گونه چون او نبوده است، تنهای تنهای تنها

یدالله گودرزی(شهاب)
*نشانی تلگرام: Aanak_poem@

غزل تازه ی شهاب گودرزی

۲۵ خرداد ۱۳۹۵

اول از خوبی ، خطابم می کند
بعد با یک “نه ” جوابم می کند !

جُرعه جُرعه جُرعه می بخشد به من
مست می سازَد ، شرابم می کند

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست
زیرِ پای خود خرابم می کند

قطره ، قطره ،آبرویم می بَرَد
از خجالت گاه آبم می کند

تا که گیسو می سپارَد دستِ باد
مو به مو دارد عذابم می کند

پرسشی همواره در ذهن ِ من است
می رود یا کامیابم می کند؟!

کاش می دانستم این حوّاصفت
داخلِ آدم حسابم می کند !

باغبانِ کاشیِ روح ِ من است !
می بَرَد قمصر ، گلابم می کند

شب ، حضورِ مبهمِ گیسوی اوست
بر مدارِ شب، شهابم می کند

عاقبت با تابشِ چشمانِ خویش
ذرّه ، ذرّه، آفتابم می کند !

یدالله گودرزی(شهاب)
*نشانی تلگرام: Aanak_poem@